الان که از خودم سیرم ، ازتو هرگز! تنها غرورت را به اجابت دستهایی که به آسمان بلند میشوند رهایش کن...
یک روز دور نیست زیاد...... خفه می شوم از این همه دوستت دارم های ناگفته ی مانده در گلو
می میرم از حسرت این جمله ساده کوتاهی که دفنش می کنم زیر سکوت
یک روز دور نیست زیاد......
دق می کنم از این همه عشق.....این همه افسوس....
از خیال اینکه ماهی تنگ آشپزخانه ام مرد و نگفتم : دوستت دارم
و گنجشکک های لب طاق پنجره نمی آیند و نشد تا بگویمشان : دوستتان دارم
یک روز......... دور نیست زیاد !
مجنون می شوم از این لب گزیدن ها و نگفتن ها که
مبادا بگویم دوستت دارم را به عابری و ... نه! شرم می کنم
مبادا بگویم دوستت دارم را به رفیقی و ... نه! می ترسم
مبادا بگویم دوستت دارم را به خویشی و ... نه! ساکت می شوم
یک روز _دور نیست زیاد......
می میرم از این همه شرم و ترس و سکوت بی اینکه به آنها که دوستشان دارم گفته باشم:
دوستت دارم

امروز ٬
من آخرین برگ سررسیدم را سیاه کردم :
دل تو اولین روز بهار
دل من ٬
آخرین جمعه ی سال ......
می دونی دلم ٬
خیلی چیزا رو هنوز نمی دونی
خیلی آدما رو هنوز نمیشناسی و روز به روزم داری آب میری!
اون روز یادته ؟
یادته با بچه هایی که همشون ازدواج کردن رفته بودی بیرون؟
یادت میاد که همه ی دخترا تو رو بخاطر شیوه ی عاشقیت چطوری گرفتن به باد تمسخر؟؟!
اونا میگفتن :
تو یه دیوونه ای که این همه منتظر موندی تا عشقت بیاد و بهت ثابت کنه که دوست داره!
توام به من گفتی : بی خیال ٬ حتما" اینا حسودیشون میشه که من اینقدر عاشق بودم و هستم
اما خبر نداشتی که اونا هیچکدومشون معنی "عشق" رو
نمی فهمن!
اما حداقل حالا بفهم که هرگز هم نخواهند فهمید
تو فکر میکنی همه ی دخترا مثل خودت اینقدر عاشقن و صبر میکنن؟!
پس بذار برات بگم که همون روز ٬ فلان دوستت که داشت اون همه لیچار بارت میکرد ٬
خودش چه جور آدمیه!
آره بذار کاملا" روشنت کنم ٬ باید بهت بگم چه خبره !
آخه تو کارت فقط با دلای مردمه ٬ با احساسات ظاهریشون
اما خبر نداری که چه حیوونایی توی اون باطنشون لم داده و .....
بذار بگم اون دختری که فکر می کردی ادعای عاشق بودنش ٬ بویی جز حقیقت نمیده چه جور آدمیه!
وقتی نامزد بدبختش رو میذاره اون ور شهرستان به امون خدا
تا هم درسشو بخونه و هم واسش از صبح تا شب سگدو بزنه تا پول جمع کنه و
برای خانوم خانوما طلا بخره ٬ خودش چه کارایی که نمیکنه و
حتی توام که فعلا" دوستش بودی ٬ چیزی از کاراش سر در نیاورده بودی!!!
کاش یه لحظه جای من بودی و احساس میکردی اون لحظه ای رو
که با تمام افتخار برگشت بهم گفت که می خوایم با فلان پسرا بریم قلیون بکشیم و از این قبیل کارا !
کاش میفهمیدی که همشون با پسرای رنگ و وارنگ دوست شدن و .....
کاش احساس میکردی وقتی برگشت و بهم گفت :
"شوهرم باید بره و برام جون بکنه ٬ چون ارزش من خیلی بالاست! "
چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تعجب کردی ؟
باور نمی تونی بکنی؟؟؟
آهان خب بهت حق میدم ٬ آخه ظاهر اون خیلی غلط انداز بود !!!
آره ٬ تنها دلیل عدم باور تو میتونه همین باشه
تو حالا گوش کن و خفه خون بگیر و دیگه ننال از این شرایطی که برای من بوجود آوردی!
آره ٬ خطابم به خود توه!
به تو دل صاب مرده ی من!
خود تو که منو بدبخت روزگار کردی و هنوزم فکر میکنی
تاهر وقت که خواستی به ریاضت کشیدنت ادامه بدی ٬ من باهاتم و جیکمم در نمیاد!!!
خود تو که اون همه از خودت مایه گذاشتی و از همه چیزت
به قیمت "بی قیمتی" گذشتی تا ثابت کنی عاشقی
اما انگار قرار شده بود که دیگرون همه ی گناهارو ربط بدن به چند تا خطایی که در گذشته
مرتکب شده بودی!
اونم چه خطاهایی !
خودشون قلبا" میدونن که علت بروز اون خطاها چی بوده اما سعی میکنن
حتی به دل خودشونم دروغ بگن و منکر بشن!
نه
من دیگه باهات نیستم!
نمیذارم به خاطر گناهایی که باعث شدی مرتکب بشم ٬
بخوای فکر کنم بد ذات ترین و پست ترین دختر روی زمینم!
نمی ذارم تا هر وقت که عشقت کشید
به من احاطه داشته باشی!!!
نمی ذارم به خاطر گذشته خودتو به تنگ بیاری تا منو مجاب کنی بی اختیار
و وقت و بی وقت اشک بریزمو فکر کنم که باید تا آخر عمرم به خاطر گذشتم تقاس پس بدم!
نمی ذارم اونقدر دلت به حال آدمایی که توی خودت جایی رو بهشون اختصاص دادی اما هیچ قدمی برات برنداشتن ٬ بسوزه و بسوزه و بسوزه تا کم کم من خودمو از اینی که هست بیشتر فراموش کنم!
همون آدمایی که بی منت خودتو به خاطرشون باختی و درست موقعی که
بهشون احتیاج داشتی و فشار و زور بالا سرت بود ٬ تنهات گذاشتن و
رفتنتو خیلی ساده و با کمال میل پذیرا شدن!!!
نمی ذارم که بیش از این خودمو دست کم بگیرمو فکر کنم باوجود اون همه فنی که واسه زندگی داشتم اما به چشمها نیومد ٬ بازم بازیچه ی احساسات پوچ و بیرحم تو بشم !
نمی ذارم دیگه مانعم بشی
مانع درس خوندن من!
مانع درک یا بروز احساسات واقعی من!
نمی خوام ٬ نمی ذارم ٬ نمی خوام از اینی که شدم ٬ بیشتر تحقیر بشم و
پیش خودم بی ارزش !
خواهش میکنم اینو بفهم
خواهش میکنم . . . . . . . .

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی
دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی
غذا نیست که بهش ناخونک بزنی
رفیق نیست که بهش کلک بزنی
عشق مقدسه !
باید جلوش زانو بزنی
اما من زیاد از حد جلوش زانو زدم
چون دیگه هیچ واکنشی از طرف عشقم ندیدم !!!


برای همین
بی سرصدا
سر از زانوهای
خشک شده ام برداشتم .....

میگن خدا همین وراس توی ذهن خواب من و تو
یه جایی که تا برسی ...... میگن که دیره و .....
برو
میگن اگه صداش کنی ٬ به قلب تو سر میزنه
چقدر صدات کنم خدا
بیا که پایان منه . . . .
تو گریه ی ستاره ها ٬ سر رو جاده ها میذارم
نمیاد صداهای پاهات ٬
روبه آسمون میبارم
من نشستم بعد پایان ٬ تو بیا منو شروع کن
شمعی تنها رو به بادم
تو غروب من طلوع کن
پنجره ی امیدمو رو به خدا باز میکنم
اونم منو نمی بینه
گریه رو آغاز میکنم
تو التهاب گم شدن ٬ کسی به یاد من نبود
دنبال ردپای تو ٬ منو به انتها رسوند
افتادم از چشم خدا
شکسته بال لحظه هام
تکیه کرده غم دنیا رو دل خسته ی تنهام
منم اون که مونده پاییز زیر بارون جدایی
تو منو ببخش ندارم
جز تو هیچ کس و خدایی . . . .

فرشته اي از سنگ پرسيد :
چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟
سنگ تبسمي کرد و گفت :
هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم ......

دلم به حال که بسوزد ؟!
به حال آن که مرا در این تنگنای غریب رها کرد
و خود می دانم که آسوده خاطر شده؟؟
یا به حال خودم که همه کار کردم برای بروز دادن عشقم
اما عاقبت ٬ اینگونه به چشمها می آید که
" هیچ کار نکردم " !!!
ببین ای دل
ببین که آدم ها چگونه زحمات بی دریغت را
قدر دانی کردند
ببین چگونه کارهای بی ثمرشان را ٬
تا جان در بدنشان هست ٬
بر سرت میکوبند!
ببین که چه راحت
بعد از این همه سال رنج و بیچارگی
اینگونه بد نام شدی و تنها !
دیدی که چه کشیدی !
دیدی که چه کردی !
دیدی که به مرادت نرسیدی !
دیدی که رها شدی !
دیدی ٬
ندیدی ؟؟؟

چرا باز هم امیدواری
چرا همه چیز را باور نداری هنوز؟
پس فکر نکن به آنهایی که دلت را دزدیدند و آن را با چه ننگی برایت پس آوردند
فکر کن به خودت !
به خودت که انگار از خدای کسی هم بود که از دلشان بیرون بروی
با پای خودت !
کاش این حقیقت خاموش را هرچه زودتر فهمیده بودم
کاش زودتر کوله ام را برمیداشتم و به قلب خودم هجرت میکردم
کاش زودتر میفهمیدم که ارزش نداشتم
کاش فهمیده بودم مزاحمت ایجاد میکنم اگر به کسی گفته باشم :
دوستت دارم

کاش زودتر از اینها فهمیده بودم که راه باز است ٬
کاش
زودتر از اینها رفته بودم ........ .
آخه میدونی ٬
آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن
ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست!!!
گرچه پاره کردن یه کاغذ از شکستن یه قلب هم ساده تره
ولی من مینویسم . . . .
من مینویسم :
"دوستت دارم" 
چون نوشتن با حرف زدن فرق میکنه
آخه هر وقت بهت گفتم دوستت دارم ٬
فکر کردی میگم ازت متنفرم !!!!!!


همه چیز در آشپز خانه ی من آرام است
حتی همه چیز تحت کنترل من
و هر چه بخواهم اختیار دارم که آن را درست کنم
مهم نیست بخشی از روحیات من چه صدمه ای خورده باشد
مهم نیست آنچه را که بواسطه ی آن شیدای آشپزی شدم
همگی وهم و خیالاتی توخالی بوده یا نبوده!
مهم نیست قبلا" چه شد و بعدا" چه خواهد شد
مهم دل من است که هنوز عاشق دیوانگیست
به هرچیزی که وجود داشته باشد اعتقاد دارد
حتی اگر نقض آن برایش پیش افتاده باشد
به هر چیزی که حتی برای بدست آوردنش تلاشی عظیم کرده
اما بی سروته پایان یافته !



من هنوز عاشق "عشق ورزی" ام
عاشق کسی که نمی دانم کیست اما روزی خواهد آمد
به شرط اینکه بداند و بفهمد که احساسات من ٬
"تنها زبان" نطق و گفتار ناگفته های من است
به شرط آنکه بداند من یک آشپزم و این هم جزئی از احساسات من است
و همواره یار با وفای من!
برای کسی که پرواز را نمی فهمد
هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی!!!

برای هیچکس نمی نگارم این بار
تنها برای دل بی تابم
که چه آسان و چه ساده به رهایی مبتلا شد
رها که نه
باید گفت
گرفتار چنین بار بلا شد !
در این سالهایی که پر بودند از احساس و خواهش ٬
چه آمد بر سر عشق آتشینت ؟
چه شد اینگونه بی حرف و نکوهش ٬
مرا اینگونه سرد
اینگونه آهسته
دچار درد و تنهایی کردی
من را
برای چه مقصودی رها کردی؟

روزی پسر بچه ای از مادرش پرسید : چرا گریه می کنی؟
مادرجواب داد : زیرا من یک زن هستم
پسرک گفت : من نمی فهمم!
مادر او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچوقت نخواهی فهمید
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟
پدرش بی تامل و تنها توانست بگوید : "تمام" زن ها بی دلیل و
برای هیچ چیز گریه می کنند
پسر کوچک بزرگ شد و به یک پیرمرد تبدیل گشت
ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند
.............
و سوالش را تنها از فرشته ای پرسید و مطمئن بود که فرشته جواب را می داند
و فرشته گفت :
خدا زمانی که زن را خلق می کرد می خواست که او موجود بخصوصی باشد
بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفرید تا بارهمه ی دنیا را به دوش بکشد
و همانطور شانه هایش را آنقدر نرم آفرید تا به بقیه آرامش بدهد
یک نیروی درونی قوی داد تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد
و وقتی که آنها بزرگ و بزرگتر شدند توانایی تحمل بی اعتنایی ها را داشته باشد
به او توانایی این را داد تا در جایی که همه ناامید شدند او تسلیم نشود
و همچنان به پیش برود
به او توانایی نگهداری از خانواده اش را داد حتی زمانی که
پیر و مریض شده باشد بدون آنکه شکایتی بکند!
به او توانایی داد تا هر وقت خوبی کرد و دیگران آن را به بدی دیدند ٬
غم نابودکننده ی خود را آشکار نسازد حتی برای همسرش!
به او عشقی داد تا در هر شرایطی بچه هایش را دوست بدارد
حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند
و به او نهایت عشقی را داد تا شوهرش را دوست بدارد
و از تقصیراتش بگذرد و همیشه تلاش کند جایی در قلب شوهرش داشته باشد
به او یک شعور خوب داد تا درک کند یک شوهر خوب
هرگز به همسرش آسیبی نمیرساند !!!
اما گاهی اوقات توانایی همسرش را محک میزند
به او این توانایی را داد تا تمامی مشکلات را حل کرده
و با وفاداری کامل در کنار او بماند
پس به او این توانایی را هم داد تا "اشک بریزد"
و این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده ی اوست!
در هر زمانی که به آنها نیازی داشته باشد ٬
تا به هیچ دلیلی نیاز نداشته باشد تا بزای همه توضیح دهد :
چرا اشک می ریزد !!!
فرشته گفت :
زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم هایش ٬
دریچه ی روح اوست
و در قلب او نهفته است ٬
چراکه جایییست تا عشق او به دیگران در آن قرار دارد ......
پیرمرد از سوال خود پشیمان شده بود و آرزو میکرد
که این حقیقت مظلومانه را زودتر می فهمید!
اما حیف ....
او دیگر در این دنیا نبود و جواب سوالش را تنها وقتی فهمید
که فقط فرشته ی مرگ او توانسته بود به سوالش پاسخ بدهد !
چرا که در این دنیا ٬ خوبی ها آنطور که باید کشف و قدردانسته نخواهد شد
وهمیشه سکوت هرکس علامت نفی حقیقت ها نیست ٬
همانگونه که نبوده و نخواهد بود . . . .


مذهب عشق "خاکستر نشینی" دارد !
خودم خواستم که اینگونه باشم
دورتر از افکار خیابانی
اینگونه شبیه آینه
شبیه چشمان تو
میدانم ٬ تو بی تقصیری
تو .....

من آخرین های نفس عشقم را
چه ملتمسانه از آنها که میدیدنم هر آن ٬
فریاد می کردم ....
پیچک خوشبختی من حالا ٬
در لابه لای علف های هرز یک تردید نامعلوم
و در اعماق صبر بی انتظار تو
ای دوست !
می خشکد
و نیست هیچ یاری تا آرامم کند هر آن
که چرا با آن اشکهایی تلخ مزه
آن آخرین نفس های عشقمان را برای رهایی از این تردید ٬
از تو می جوییدم
ا ز تو و تنها از تو
از تو و از اعماق تواناییت
برای آنکه بگویی و اما تنها نگویی که دوستم داری
هر آن . . . .

همه زندگی تنها 3روز است :
آمدن
بودن
رفتن ....
من خود نخواستم که بیایم اما خودم می خواهم که باشم
و آن هم فقط به خاطر تو
وقتی هم که دیگر نباشی ٬
من نیز
میرم ......

?Where is the regular unbroken vital connection

?Where is the on going sequence of desirable goodness

?Where are the clear source and spring of light , vision and insight

?Where are the lively vivid handsome faces

?Where are the distinctly visible pioneer

******************************************


???Where is he shall get the upper hand over the perpertrators of crime and greed

???Where is he shall not rest until he answers the cries of help when called upon

???Where is the foremost leader of the people the just , the truthful


! Spend every morning and nights awaiting Mahdi advent
: Imam zaman`s command
, I am the Cause and Source of Safety for world`s People
As the Stars are the Source of Safety
. . . for everything in heaven

ما "همیشه" تا وقتی که زنده ایم باید بدونیم که "همیشه" زنده نیستیم
اما باید بدونیم که تا وقتی که زنده ایم باید خوب زندگی کنیم و امیدوار باشیم
حتی اگه توی بدبختیها داریم غرق میشیم یا محکوم به مرگ و شکنجه شدیم !
واقعا" مسخره نیست از اینکه داریم تو این دنیا زجر میکشیم ٬
ناراحت باشیم؟؟؟!!!

!!! I ` M SO WONDERED
THEY BOYCOTTED OUR BREATHING
BUT
WE DON`T STILL BOYCOTT ALL OF
!!! THEIR PRODUCTED


امام صادق مهربون فرمودند :
،خواب روزه دار عبادت *
خاموشي او تسبيح
عمل وي پذيرفته شده
* و دعايش هم مستجاب ميشود
بيايم اين شبهاي بي نظير رو " قدر" بدونيم
، تو رو خدا بيايم سعي كنيم كساني رو كه پشت سرمون حرفي زدن
ياهر خيانت و نامردي ديگه اي در حقمون كردن ببخشيمشون
. . . تو رو خدا بيايم بفهميم ميخوايم يه روزي از اين دنياي لعنتي بريم بيرون
. . . شما رو به خدا
بيايم كمتر با "زبان" مون گناه كنيم
،حتما" همه مون اينو ميدونيم كه وقتي غيبت ميكنيم
، اول خودمونو ميكشيم
بعد دل اون طرف رو ميشكونيم
، اما اون ادم بايد به جاي اينكه دلش شيكسته بشه
. . .خوشحال باشه ازاينكه
. . . از اينكه
. . . . يكي مثل ما
همه ي گناهاشو . . . يكجا شستيم و
!!! جهنمش رو هم به جون خريديم
، واقعا" اگه يه روزي بخوايم به خاطر همين يه دونه گناهي كه كرديم
توبه كنيم ، خدا ما رو مي بخشه؟؟؟
. . . نه
: چون خدا انقدر مهربونه كه ميگه
بريد خودتون سنگاتونو توي اين دنيا با هم وابكنيد
تا حتي از پشت سر ، هم
. . . از هم كينه اي به دل نداشته باشيد
اما ما چي ؟؟؟
،ما ميتونيم پشت سر هركي كه غيبت كرده بوديم
انقدر راحت بريم و ازش حلاليت بطلبيم ؟؟؟
تازه اگه شانس آورده باشيم كه كار ما براي اون بنده خدا
!!! مشكلي رو پيش نياورده
. . .نه
. . . من كه
. . . نميتونم
. . . من
. . . جدا" نميتونم
پس بيايم از همين امشب از خدا بخوايم كه بهمون كمك كنه
تا ديگه نامرد و منافق نباشيم
، لا اقل به خاطر خودمون
و به خاطر اون دنيامون !
" تو رو خدا "
. . . . .

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خوانَدَم از لایتناهی
آوای تو می آزَدَم از شوق به پرواز
شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
دید از تو اگر صبح ابد هم دهدم دست
من
سر خوشم از لذت این چشم به راهی
. . . ای عشق
تو را دارم و دارای جهانم
همراه تویی ٬
هرچه تو گویی
و
تو خواهی
